سيري در آرا و زندگي بزرگان يو گا

سفر به سرزمين شگفتي‌ها ، كومباملا

یوگا درمانی

 

سيري در آرا و زندگي بزرگان يو گا

سوامي ساتيا ناندا

 سوامي ساتياناندا، يوگي بزرگ و بنيانگذار سبك بيهار در سال 1923 در شهر آلمورا (a lmora) در كوهپايه‌هاي هيماليا متولد شد. ستاره بينان و پيشگوها، زندگي او را سراسر آوارگي، غربت و تنهايي ديدند و در واقع چنين هم شد، بخش عمده‌اي از زندگي اين يوگي در سير و سفر و حركت گذشت ولي اين سير و سفر نه از روي اجبار و انكار بلكه از روي استغنا و به شيوه زندگي سانياسا گذشت.                   سوامي ساتياناندا از دوران كودكي به زندگي آزادانه و درك مسائل و مفاهيم معنوي عشق مي‌ورزيد، و سوالات گوناگوني كه در ذهنش مطرح مي‌شد با خانواده و دوستانش در ميان مي‌گذاشت تا پاسخي بيابد. خوشبختانه راهبان و مقدسان بسياري براي ارتفاعات هيماليا و اماكن مقتدر و مقدسي كه در آنجا بود از آبادي كوچك آنها مي‌گذشتند. ايشان بنا بر سنت سانياسا حداكثر چند روزي در آنجا مي‌ماندند، سپس مسير خود را به سوي مناطق شمالي ادامه مي‌دادند. در آن چند روز معمولا مهمان مردم آبادي بودند. آنها سوالات مردم را پاسخ مي‌دادند، احيانا به مداواي بيماران مي‌پرداختند، براي ايشان دعا مي‌كردند، مردم هم از آنها پذيرايي مي‌كردند. اين موقعيت مناسبي بود تا ساتياناندا بتواند سوالات خود را با انسان‌هايي  وارسته در ميان گذارد و از حكمت و بركات اين مقدسان بهره‌مند شود. بسياري از اين پارسايان به پدر ساتياناندا توصيه كردند تا اجازه دهد او وارد طريقت سانياسا شود زيرا داراي استعداد و درك معنوي والايي است.

خانواده ساتياناندا، مثل بسياري از ديگر خانواده‌هاي هندي سرسپرده پير و استادي بودند كه او نيز چند سالي يك بار از آبادي ايشان عبور مي‌كرد.

اين استاد بسيار مورد علاقه پدر ساتياناندا بود، و چون شمع وجودش به پايان نزديك مي‌شد در آخرين ديداري كه از شهر آلمورا و آبادي‌هاي اطراف آن كرد، به پدر ساتياناندا وصيت كرد پسرش را، كه داراي استعدادي بارز در مسائل معنوي است، در راه آرامش بشريت وقف كند و به او اجازه زندگي  سانياس‌وار دهد. هر چند خانواده ساتياناندا نسبتا مرفه و پدران او ملاك و زمين دار بودند، ولي ايماني راسخ به شعائر ديني و دستور استادان داشتند، لذا چند سال بعد، زماني كه ساتياناندا جوان عزم كرد كه زندگي راهبانه پيشه كند با او مخالفتي نكردند. عشق او به كشف حقيقت و القاي اين مردان وارسته او را بر آن داشت كه از همان دوران كودكي و نوجواني به سراغ آثار بزرگان يوگا برود و تعاليم ايشان را براي رسيدن به رهايي به كار بندد. او در آغاز با آثار و گفتار راما كريشنا  و سوامي ويوكاناندا آشنا شد و تا حدي كه توان داشت آموزش‌هاي آنها را به كار بست تا آنكه دفتر سرنوشت صفحه‌اي نو و شگفت‌انگيز بر روي او گشود.

در حالي كه تنها 15 سال داشت در راه مدرسه با زني به نام  سوكنا آشنا شد اين زن يك گورو در طريقت تنترا و در واقع يكي از آخرين بازمانده‌هاي سنتي مرموز و افسانه‌اي با نام  كائولاي تانترا بود. سوكنا تلفظ و گويش محلي واژه سانسكريت سوشومنا  به معناي راه راست و نزديك است.

ساتياناندا بايد هر روز مسير نسبتا طولاني و سختي را براي رسيدن به مدرسه طي مي‌كرد. يك بار در اين مسير زن مسني را ديد كه روي صخره‌اي نشسته و براي چهار پنج نفري كه اطراف او بودند صحبت مي‌كرد عليرغم ظاهر چاق، سياه و زشتي كه داشت در اطراف خود موجي از قدرت و آرامش ايجاد كرده بود. ساتياناندا كه جواني قدرتمند و بسيار سركش بود، ناخواسته به او نزديك شد و شنيد كه او درباره فعاليت چاكراها و جريان انرژي در نادي‌ها  صحبت مي‌كند. ساتياناندا كه تا آن موقع كتب بسياري از يوگيان خوانده بود و مي‌پنداشت اطلاعات بسياري در اين‌باره دارد با خرسندي از آن بانو پرسيد: اين مطالب را از كجا خوانده‌اي؟ زيرا خودش عليرغم مطالعه كتابهاي فراوان در اين

مورد هنوز مطالب او را در جايي نخوانده بود. سوكنا با چشمان سياه و نافذ  خود نگاهي به ژرفاي وجود ساتياناندا انداخت و به سادگي به او پاسخ داد سواد ندارد و حتي نمي‌داند كتاب را چگونه بايد به دست گرفت. آنگاه از ساتياناندا پرسيد: آيا مي پنداري اين مطالب را مي‌توان از كتاب‌ها آموخت علاقه توام با وحشت و احترام ساتياناندا به او بيشتر شد سرانجام يك روز آن بانو از ساتياناندا خواست تا برايش كاسه‌اي شير بياورد. اين آغاز تشرف او به طريقت تنترا بود. ساتياناندا آن زن را در كلبه‌اي در يكي از زمين‌ها و مزارع متعلق به پدرش اسكان داد. جايي در نزديكي ارتفاعات و كوه‌هايي كه سوكنا در آنجا توانست غاري را كه مكان مناسبي براي تعاليمش تشخيص داده بود بيابد. سوكنا از ساتياناندا خواست تا براي تعليم و آموزش در طريقت او در شب‌هاي خاصي به ديدنش برود البته اين كار چندان ساده نبود. محلي كه سوكنا در آنجا اسكان يافته بود بيش از دو ساعت تا خانه ساتياناندا فاصله داشت و گذشتن از جنگل در شب با وجود حيوانات وحشي خطرات ديگر براي يك نوجوان 15 ساله مشكل بود، ولي جاذبه و قدرت فوق انساني سوكنا و علاقه ساتياناندا مشكلات را از سر راه برمي‌داشت.

از طريق آموزش‌ها و قدرت سوكنا، كونداليني در ساتياناندا به حركت در آمد و تجربيات پر شور و شگفت‌آوري براي او رخ داد; سفرهايي در افق‌هاي معنوي و رويت عجايبي فرا سوي تصور او. در همين ايام بود كه ساتياناندا توانست در خلسه‌هاي عميق خود حوادث فراواني از آينده هند و جهان از جمله جنگ قريب الوقوع جهاني را مشاهده كند. او بعدا همان حوادث و بعضي از آنها و صحنه‌ها را

مجدداً، و اين بار در عالم واقع مشاهده كرد به هر حال پس از مدتي سوكنا به ساتياناندا گفت كه خيال دارد از آنجا برود. ساتياناندا به شدت دلگير شد و مصرانه از سوكنا خواست تا تعاليم خود را ادامه دهد، ولي چهره سرد و آرام سوكنا نشان از عزم راسخ اوداشت. ساتيانادا در دل خود انديشيد: او زن گيج و بي‌معرفتي است. ولي سوكنا كه از دل او خبر داشت، به او گفت اين خود اوست كه هنوز در درون خود كارماهاي بيهوده‌اي را نهفته است، و اگرچه تجربيات فوق العاده‌اي از كنترل و حركت انرژي به دست آورده است ولي براي روشن شدگي كامل بايد درونش را از تمام كثافات و كارماها پاك كند، و اين كار را بايد يك گورو (غير از او ) انجام دهد. سوكنا گفت : من گوروي تو نيستم، من به تو تجربه‌اي را منتقل كردم. تجربه تو جرياني است كه شاكتي سانچار ( چرخش و وزش تند باد انرژي ) يا شاكتي پات ناميده مي‌شود. وقتي اين هديه آسماني از طريق استادي به تو منتقل شود، بايد تجربه خود را با توسعه آگاهي‌ات تثبيت كني. در اين صورت من نمي‌توانم گوروي تو باشم، تو بايد گوروي دروني‌ات را جست و جو كني.

هنگام وداع در واپسين ملاقات، به عنوان آخرين بركت، سوكنا دو هديه معنوي به ساتياناندا داد، اول اسرار و شيوه عمل مانتراهاي تنترا و دوم رازي كهن در فنون يوگا ( كه ساتياناندا هيچ گاه نخواست آنرا به كسي بياموزد)، سپس سوكنا چون نسيمي از كنار ساتياناندا گذشت. پس از آن هيچ گاه همديگر را ملاقات نكردند. به اين ترتيب ساتياناندا، پس از اجراي تعاليم سوكنا، اهتمام به منظور تعالي و خلوص خويش، مطالعات فراوان، و تسلط به زبان سانسكريت به مرحله سانياسا نزديكتر مي‌شد. او ديگر قادر نبود در شرايط عادي، زندگي را سپري كند، در حالي كه بعضي از سوالات او بي پاسخ مانده بود. بايد گورويي پيدا مي كرد تا با راهنمايي او و هم نشيني با او آخرين حجاب‌ها را هم از دل بر مي‌داشت. سرانجام زمان جدايي از خانواده، براي يافتن گورو و آزادي، فرا رسيده بود. اين زماني بود كه او تنها هفده سال داشت. پدر ساتياناندا كه با شور و شوق فرزند خود نمي توانست مقابله كند با گذاشتن نود روپيه در جيب او و دعاي خير، او را بدرقه كرد و به اين ترتيب دوره جديدي از زندگي اين مرد بزرگ شروع شد.

هر چند سن او كم بود ولي استعداد ذاتي، مطالعه عميق متون يوگا و تنترا، مراقبه‌هاي ژرف و تجربه شگفت‌انگيزش با سوكنا از او يك راهب محترم، حتي از ديد يوگي‌ها و سوامي‌ها، ساخته بود. پس از خروج از خانه، توانست با استادان بسياري ملاقات كند و آشنا شود. در كنار بعضي ازآنها تعاليم مهم بسياري گرفته و در نزد بعضي بركت و دعاي خير يابد. برخي نيز او را كاملتر از آن تشخيص دادند كه به عنوان شاگرد بپذيرند. بعضي فرزانگي كه او توانست با آنها ملاقات كند عبارتند از: اروبيندو ، راماناماهاريشي ، سوامي رامداس، سوامي نيتياناندا، دونيوال دادا، آچاريا راجنيش و ماهاريشي ماهش يوگي.

سرانجام در سال 1943 توانست با ماها يوگي شري سوامي شيواناندا ماهاراج ملاقات كند. ساتياناندا بعدها درباره ملاقاتش با شيواناندا مي‌گفت: (( تاثير عظيم شيواناندا از همان آغاز بالاتر از تصور و درك من بود. احترام من به او نه فقط به خاطر اين است كه او (( گوروي )) من مي‌باشد بلكه او شخصيتي بود در افق‌هاي عالي الهي و رفتار او مطابق با قوانين آسماني هدايت مي‌شد.))

شخصيت قدرتمند، معرفت والا و رفتار آسماني شيواناندا كه شهرت آن در تمام هند طنين انداز شده بود توانست به زودي ساتياناندا را متحول سازد.

ساتياناندا در آغاز دائما نسبت به احوال خود نگران و از شيواناندا مي‌خواست كه او را راهنمايي كند، ولي تربيت شيواناندا متفاوت از درك ساتياناندا بود.

او اجازه مي‌داد كه آگاهي ساتياناندا توسعه يابد و در نتيجه عملكردش تغيير كند. رفتار كليشه‌اي و الگوهايي جزمي كه ذهن او را خسته و ناتوان سازد در برنامه شيواناندا نبود. شيواناندا در پرتويي از آرا مش به ساتياناندا مي‌گفت: (( سخت كار كن، تو پاك و خالص خواهي شد. نيازي نيست كه به دنبال روشنايي و اشراق بگردي بلكه روشنايي، خود در درونت طلوع خواهد كرد.))

شيواناندا كه استعدادهاي ساتياناندا را تشخيص داده بود، به او اجازه داد تا آنها را تكميل كند. او چون پدري دلسوز از هر جهت به او كمك مي‌كرد. به عنوان نمونه با توجه به علاقه و استعداد ساتياناندا به مطالعه و درك متون مقدس تنترا و اوپانيشاد كه به زبان سانسكريت و پالي نوشته و سروده شده‌اند، او را بر آن داشت كه براي تكميل معرفت خود در اين زمينه نزد سوامي تاپووانام جي برود. هر چند شيواناندا خود استاد اوپانيشاد و ديگر متون معنوي بود، و بيش از چهارصد كتاب درباره علوم يوگايي، تانترا و شرح متون معنوي نوشته بود، ولي اگر مي‌شنيد استاد بزرگي در گوشه‌اي زندگي مي‌كند و مي‌تواند در تعليم شاگردانش به ايشان كمك كند، آنها را براي تكميل معرفتشان نزد آن استاد، كه معمولا از دوستان خود شيواناندا جي هم بود، مي‌فرستاد.

ساتياناندا به مدت دوازده سال نزد پير خود شيواناندا جي باقي ماند. در اين دوران نسبتا طولاني امواج فكر و تلاطمات انديشه او آرام شدند، كارماها و ناخالصي‌ها‌ي خود را از دست داد و سرانجام توانست آگاهي خود را در سطوح لطيف وجود تثبيت كند. به اين ترتيب در سال 1956 شيواناندا او را نزد خود خواند و به عنوان آخرين تعليم معنوي علم كهن (( كريا يوگا )) را بر او كامل كرد. او واپسين اسرار اين طريقت والا را بر ساتياناندا مشكوف ساخت و سپس 108 روپيه به او داد و گفت: (( حالا مي‌تواني از اينجا بروي. اين اشرام بيش از اين جاي تو نيست. پويا باش و پيام يوگا را كران به كران و خانه به خانه گسترش ده.)) وقتي ساتياناندا از اشرام خود خارج مي‌شد تا مرحله ديگري از زندگي خود را آغاز كند، سوامي شيواناندا در حق او چنين گفت: (( با توسل به رحمت الهي و با اتكا به بركات و الطاف خداي متعال، چنين مقرر شده است كه شري سوامي ساتياناندا لياقت دريافت عنوان والا و مقدس (( جنانا واجروپابريتي )) را پيدا كند.

اين عنوان بر اساس خدمات بي دريغ او و استواري و سرسپردگي محكم او به حقيقت، عشق و خلوص، به او عطا شد. بدين وسيله من اين پاداش را با والاترين آرزوها براي سلامت، آرامش، بركت ابدي، طول عمر و موفقيت در جميع كارهاي سوامي ساتياناندا به او اعطا مي‌كنم.))

پس خروج از اشرام، ساتياناندا با پذيرش زندگي راهبان دوره گرد در طي هفت سال سراسر هندوستان، برمه، نپال، تبت، سيلان و افغانستان را پيمود. در اين مسير طولاني او به راهنمايي، آموزش و مداواي مردم مي‌پرداخت و عميقا پيرامون مشكلات آنها مي‌انديشيد و از طرفي با اساتيد و طريقت‌هاي معنوي مختلف هم آشنا مي‌شد. و البته در طي اين دوران رابطه‌اي عميق و باطني هم با پير خود داشت.

در جولاي سال 1963 در حالي كه در شهر مونگر به سر مي‌برد دفعتا دچار مكاشفه‌اي شد. او در اين مكاشفه خود را در ريشي كش مي‌ديد، در حالي كه در كنار رود گنگ ايستاده و به كشتي‌اي خيره شده بود كه استادش شيواناندا روي عرشه آن ايستاده بود. شيواناندا دست‌هايش را در حالت سلام گرفته بود و مستقيما به چشم‌هاي ساتياناندا نگاه مي‌كرد. زنگ‌ها به صدا در آمدند، طبل‌ها، سنج‌ها و سازهاي فراوان ديگري نواخته مي‌شدند. جريان آب بسيار قدرتمند بود. در جايي كه كشتي، با فاصله‌اي اندك، از برابر ساتياناندا مي‌گذشت چرخ طيار كشتي باعث شد آب بر سر و روي ساتياناندا پاشيده شود.

وقتي ساتياناندا به حال آمد دريافت كه گورو و پير معنويش بدن فاني خود را ترك كرده و بركات خود را به او منتقل ساخته است. لذا در سكوت، و بي آنكه با كسي حرف بزند، بليطي تهيه كرد و همان روز به ريشي كش رفت. چون به اشرام رسيد هنوز موج عظيم شيواناندا را حس مي‌كرد ولي ديگر صورت مهربان و نافذ و شاد او را نمي‌توانست در اشرام ببيند. ساتياناندا بارها و بارها وقتي از استادش شيواناندا جي ياد مي‌كرد مي گفت: (( من هيچ گاه عيسي مسيح را نديده‌ام ولي مطمئنم كه او وجود داشته است زيرا شيواناندا را ديده‌ام. شيواناندا دريايي از عشق و مهر الهي بود.))

ساتياناندا در اين دوران ماموريت الهي خود را كاملا تشخيص داده بود و با بركات و راهبري‌هاي پير خود مرحله به مرحله ماموريت خود را محقق مي‌ساخت.

در هر حال در همان سال با نيرويي فراوان(( جنبش جهاني دوستي يوگا )) را به منظور گسترش و توسعه يوگا به عنوان كمكي براي آرامش فكر و سلامت اجتماع تاسيس كرد. پس از چندي به مونگر كه شهري بسيار كوچك در ايالت بيهار است رفت و (( مدرسه يوگاي بيهار )) را به منظور آموزش كاربردي و كلاسيك يوگا بنياد نهاد. ( امروزه اين مدرسه از معتبرترين مراكز آموزش يوگا در دنيا به حساب‌مي‌آيد.)

سوامي ساتياناندا، در طي سال‌هاي 1964 تا 1969، اقدامات و برنامه‌هاي  فراواني را در جهت توسعه جنبش جهاني يوگا راهبري و هدايت كرد، از جمله تاسيس چندين مجله ماهانه درباره علوم يوگايي به زبان‌هاي هندي و انگليسي، برگزاري كنفرانس هاي متعددي با حضور و دعوت از يوگيان مختلف مثل باباسيتا رامداس، شري آبهيانكار صاحب، راجارام گوپتا، سوامي چيداناندا، سوامي آتماناندا و بسياري ديگر در زمينه‌هاي مختلف علوم يوگايي و كاربرد يوگا بر سلامت جسمي، رواني فرد و اجتماع . همچنين ساتياناندا جي بعضي از سانياسين‌هاي خود را به عنوان پيام آوران صلح و شادي  به سرزمين‌ها و كشورهاي مختلف، براي سخنراني و راه اندازي مراكز يوگا گسيل مي‌كرد. از طرفي با برگزاري دوره‌هاي تربيت معلم يوگا، نيازها و علايق پيش آمده را پاسخ مي‌گفت.

از جمله ديگر فعاليت‌هاي ايشان در طي اين سال‌ها تاسيس (( شيواناندا كوتير يوگا اشرام )) در مونگر به قصد كمك به نيازهاي اقتصادي و اجتماعي مردم و تاسيس آزمايشگاهي براي تحقيقات عالي بر روي تاثيرات تمرينات يوگا و مراقبه بود.

در طي آن سال‌ها عده‌اي از پيروان او علاقمند بودند كه در طريقت سانياسا وارد شوند. ولي در اكثر موارد مورد پذيرش قرار نگرفته بودند.

تا سرانجام در سال 1970 طي مراسمي كه در سالروز تولد شيواناندا جي برگزار شد از برنامه‌اي بسيار عظيم و فوق العاده صحبت كرد. او تصميم گرفته بود برنامه‌اي فشرده و كامل براي تربيت 108 سانياسين اجرا كند. در همان سال با حضور 108 ساداكاي علاقمند اين برنامه آغاز شد. بعضي كتبي كه امروزه در مدرسه يوگاي بيهار تجديد چاپ مي‌شوند مثل كتاب (( آسانا، پرانايام، مودرا، باندا)) و يا (( كونداليني تانترا )) مجموعه آموزش‌هاي ساتياناندا جي به سانياسين‌هايش در آن دوره بوده است. اين كتاب‌ها امروزه از معتبرترين كتب يوگا در موضوع خودشان به حساب مي‌آيند. آموزش اين سانياسين‌ها به صورتي فشرده و كاملا جدي در طي سه سال با رژيم‌هاي سخت غذايي، حضور مدام در اشرام ، آموزش در روش هاي مختلف يوگا مثل هاتا يوگا، جاپا، كارما، راجا و كريا يوگا ... و برنامه‌هاي مختلف ديگري مثل (( پادياترا)) كه بايد در مسيري بيش از دويست و پنجاه كيلومتر پياده به قصد رسيدن به مكان‌هاي متبرك و مقتدر حركت مي‌كردند و تعاليم لازم را دريافت مي‌كردند، راهبري شد.

 در پايان اين دوره در سال 1972 جشنواره عظيم گلدن جوبيلي با حضور جاگادگورو سوامي شانتاناندا شانكاراچاريه برگزار شد. اين مراسم به منظور بزرگداشت سوامي شيواناندا و به عنوان تقدير و حرمت از رحمات بي دريغ سوامي ساتياناندا برگزار مي‌شد. اين جشنواره سنتي با حضور بسياري از يوگيان محترم و انديشمندان معنوي هند مانند پروفسور رائو، سوامي چيداناندا، كاوي يوگا شودهاناندا، شري آين گر و جوشي برگزار شد.

به اين ترتيب يكصدو هشت نفر با انرژي و آموزش‌هاي ساتياناندا جي به اقصي نقاط دنيا براي توسعه پيام يوگا و به راه انداختن جنبش‌ها، مراكز، مجلات و غيره به راه افتادند. اين موج عظيم در آن دوران توانست تاثيرات مطلوبي بر سلامت و آرامش فكر بسياري از مردم بگذارد.

در اين دوران و تا حدود 16 سال بعد سوامي ساتياناندا به عنوان يك گورو و راهبر جنبش جهاني يوگا، فعاليت‌هاي خود را ادامه مي‌داد. او در طي اين سال‌ها چندين بار تور آسيا، اروپا و آمريكا داشت و پيام معنوي خود را براي سلامت جسم، آرامش فكر و شادي دل به گوش مردم مي‌رساند. در سال 1984 دو بنياد عظيم ديگر را تاسيس كرد. اول (( شيواناندا مات )) با ياد خاطره پير خود شيواناندا جي با اهداف ياري به كشاورزان و زارعان، حفر چاه آب و فراهم ساختن وسايل مورد نياز ايشان، اعطاي كمك هزينه تحصيلي به دانش آموزان و دانشجويان بي بضاعت، ارسال كمك‌هاي درماني به دهات دور افتاده و ... (اين كمك‌ها بيشتر متوجه استان بيهار در هند بوده است.) بنياد بعدي، (( بنياد تحقيقي يوگا )) با اهداف تحقيقي در مورد تاثيرات يوگا برسلامت انسان، يوگاتراپي و تاثيرات يوگا بر كاركردهاي ذهني بوده است.

ولي با آغاز سال 1988 تغييراتي در برنامه‌هاي سوامي ساتياناندا پيش آمد. او اكثر اوقات در اتاق خود به تنهايي مي‌گذراند. مسئوليت برنامه‌ها بيشتر به سوامي نيرانجاناندا، سوامي سات سانگي و سوامي گيان پراكاش محول شده بود. حتي اداره برنامه‌هايي را كه از سال پيش براي آموزش نادا يوگا به يوگي‌هاي پيشرفته تنظيم شده و تا آن موقع ادامه يافته بود به سوامي گوروپوجاناندا محول كرد.

و اين آخرين برنامه‌اي بود كه پارام هانس ساتياناندا ( غير مستقيم ) تنظيم و رهبري مي‌كرد. اين برنامه با سونداريالاهاري سادانا و مانترا آنوشتانا به كمال رسيد و پايان يافت.

در آن سال مراسم (( گورو پور نيما )) با شكوه و عظمت فراواني برگزار شد. پارام ها مساجي واپسين تعاليم لازم خود را به مريدان و شاگردان خود به خصوص سوامي نيرانجان كه محبوبترين مريد و فرزند خوانده او بود منتقل كرد .

بسياري از رهروان را به طريقت سانياسا مشرف ساخت. به بعضي مانترا داد و همه را از موج عظيم معنوي خود سرمست و بهت زده كرد. جشن عظيمي برپا شده بود و او همراه با باكتاها و يوگيان به رقص و پايكوبي پرداخت. و اين آخرين حضور او در اشرام بود.

در هشتمين روز از ماه هشتم سال 1988 او از اشرام 108 روپيه گرفت. سپس تنها و بي هيچ كوله باري پياده از اشرام خارج شد. مريدان و پيروان او مي‌گريستند و قادر نبودند عمل او را دريابند. او همانقدر از اشرام گرفت كه پيرش به او داده بود و تمام سرمايه‌اي را كه در اين مدت به دست آورده بود در جهت شادي دل‌ها و آرامش فكر باقي گذاشت. سال ها پيش پير او شيواناندا جي وقتي خواست 108 روپيه به ساتياناندا بدهد با لبخندي به او گفته بود تو صفرهاي زيادي در كنار اين هشت اضافه خواهي كرد ولي در نهايت باز 108 روپيه به تو خواهم داد و آن زماني است كه تو بايد والاترين مرحله سانياسا را طي كني. تو در آن مرحله كاملا مجذوب امواج الهي خواهي بود.

او به عنوان يك راهب دوره‌گرد ( پاري ورا جاكا ) همان طور كه سالها پيش، از نزد پيرش رفته بود از اشرام خارج شد در حالي كه همان شعري را زمزمه مي‌كرد كه آن موقع سروده بود:

بي هيچ  جامه‌اي بر تنم،

بي هيچ چيز در دستانم، و بي هيچ چيز در ذهنم،

اجازه دهيد در كنار گنگ قدم بزنم

با نام شيواناندا بر لبم

و فكر دوي و دورگا در قلبم،

اجازه دهيد حتي ندانم  كه وجود دارم،

و چون مردم ندانم كه مرده‌ام،

سفر زيارتي پارام هامساجي اين گونه آغاز شد. او در اين سفر طولاني تمامي (( سيدها تيرتاهاي )) هندوستان را زيارت كرد، تا در نهايت به ايالت ماهاراشترا رسيد. در آنجا اول به (( شيردي )) رفت، سپس به ترايام باكش وار يكي از مكان هاي اقتدار كه معبد مريتيونجايا هم در آن واقع است. او به معبد مريتيونجايا كه ايشتادواتاي او هم بود رفت، گروي خود را پاي او انداخت و به مدت دو ماه در آنجا به مراقبه نشست.

او در همين ايام الهامي دريافت مي‌كند مبني بر اينكه با هر نفس نام خداوند را ذكر كند. سپس مي‌انديشيد كه به كجا رود. او چندان ميلي نداشت كه مجددا به شمال هند باز گردد زيرا در آن صورت مريدان و يارانش مايل بودند با او باشند، از طرفي از سوي نيرانجاني آكهارا تقاضا شده بود به آنجا برود. در اين اثنا الهامي ديگر دريافت مي‌كند و آن تنها يك كلمه بود (( چيتابومي )).

در افسانه‌هاي كهن هند، گفته شده لرد شيوا چون همسر خود (( ساتي )) را از دست داد سراسيمه و آواره. همچون ديوانگان، بدن او را در آغوش كشيد، درحالي كه به اين سو و آن سو مي‌رفت. در هر منطقه‌اي قسمتي از بدن او مي‌افتاد و يكي از اماكن اقتدار در آنجا ايجاد مي‌شد تا آنكه فقط قلب او فقط باقي ماند، و اين زماني بود كه به (( دئوگار )) رسيده بود.

به اين ترتيب دئوگار شهري است كه قلب ساتي را در خود جاي داده، و در واقع مدفن همسر شيواست. بومي يعني زمين و يكي از معاني چيتا يعني قلب، چيتا بومي يعني زميني كه صاحب قلب است، محلي  كه قلب همسر شيوا را در خود جاي داده است.

به اين ترتيب سانياناندا دريافت كه دئوگار آخرين منزلي است كه او به آنجا خواهد رفت. او پيش خود انديشيد اگر دئوگا جايي است كه مادر الهي او در آنجا فوت كرده و قلبش مدفون شده است، پس جاي مناسبي خواهد بود اگر او نيز سالهاي آخر عمر خود را آنجا سپري كند. او به دئوگار رفت و شري پارام هامسا الخ بارا را در آنجا تاسيس كرد. مكاني خاص براي پارام هانس‌ها و سانياس‌هايي در مراحل والاي تجرد، خلوص و آگاهي.

از سال 1990 كه پارام هامسا جي به دئوگار رفت بسياري از بذرها و نهال‌هايي كه پرورش داده بود به ياري و پي‌گيري‌هاي مريدان و پيروان او به خصوص پارام هانس نيرانجا ناندا به بار نشست، به‌عنوان مثال تاسيس (دانشگاه يوگاي بيهار) (B..Y.B) كه در سال 1994 علم يوگا را به عنوان يك رشته آكادميك دانشگاهي تنظيم و در رشته‌هاي مختلفي مثل فلسفه يوگا، روانشناسي يوگا، يوگاي كاربردي و غيره تا درجه دكتري مورد تدريس قرار داد. (مدارك اين دانشگاه امروز مورد تاييد تمام دانشگاه‌هاي هند است).

و اما خود ساتياناندا جي، او در آغاز دهه 90 بنا بر الهاماتي كه دريافت كرده بود به اجراي مراقبه پنج آتش خارجي يا (( پانچا آگني )) پرداخت. اين مراقبه كهن و والا، كه در اوپانيشادها از آن صحبت شده، در ميان چهار آتش بزرگ اجرا مي‌شود. آتش پنجم خورشيد است. مدت چهار قرن بود كه هيچ يوگي يا سادوئي در هند اين مراقبه را به طور كامل انجام نداده بود پس از گذشت چهار قرن ساتياناندا جي اين مراقبه را در ريكيا، در حومه دئوگار انجام داد. محلي كه در تابستان‌ها برگ درختان از شدت نور آفتاب مي‌سوزد و معمولا تابستانها به سبب گرما تلفاتي مي‌دهد. اين مراقبه خارق العاده بيش از پنج سال به‌‌طول انجاميد مردم بسياري مي‌آمدند تا اين مرد عجيب را كه در ميان چهار ستون آتش در خلسه‌اي شگفت فرو رفته بود ببينند. پس از پايان مراقبه "" پنج آتش  خارجي "" ، مريدان و علاقه‌مندان به ساتياناندا مايل بودند از بركات او استفاده كنند به همين دليل و با اصرار سوامي نيرانجان، او واپسين برنامه خود را كه اجراي مراسم خاصي از سنت تن